میرزا نورالله کفرانی

میرزا نورالله جوانی با استعداد و به جمیل کمالات آراسته بود. وی با دینداری و نبوغ خود علاوه بر کار در دفتر شاهی سعی می کرد با شعر گفتن در مدح و توصیه حاکمان را از لغزش و خطا با خبر کند. وی در علوم متداوله از دیگر عالمان سبقت می گرفت و در زمان شاه عباس به تحریر جلد توجیه مشغول بود.
میرزا نورالله با نام های ضیا و سید ضیا هم نامیده می شده است.
میرزا نورالله قطعه ای خطاب به خلیفه سلطان سروده است که از متن این قطعه معلوم میشود که در دربار شاه به کارهای دفتری مشغول بوده است.
از مفهوم این قطعه هم شغل دفتری او در دربار دریافت می شود و هم اینکه مدتی از نرسیدن مرسوم و مبالغ ماهانه یا سالانه خود در رنج بوده است.
داورا ایران مدارا قبله گاها صاحبا
ای غبار آستانت سرمه ی چشم ترم
کار من از دست رفت و غافلی از کار من
از ضرورت چند حرفی بر زبان می آورم
نخل طورم لیک خشک از قحط سال مردمی
طوبی باغ بهشتم لیک بی بارو برم


مکنتی می خواستم در خورد همت ای دریغ
رستم بی گرز و تیغم جبرئیل بی پرم
نه فلک بر در گهت دارند هریک خدمتی
من که اینجا هرزه گردم از کدامین کمترم
لطف کردی منصبی دادی و ممنونم ولی
دم به دم در کار بی گار خود حیران ترم
نفع نه، مرسوم نه، عزت نه و استقلال نه
مجملاً شرمنه ی کلک و دوات و دفتر

از پریشانی غلام و نوکر از من شد نفود
نیست کس کز قطره آبی گلو سازد ترم
بس که وجه جیره و مرسوم بر من جمع شد
چون شتر در زیر بار ساربان و مهترم
چون ندارم هیچ چیز از چاپلوسی چاره نیست
ساربانم را غلامم، مهترم را کمترم
بیش از مپسند بی سامان و سرگردان مرا
رخصتی گر هرزه کارم شفقتی گر نو کرم
خط آزادی اگر نیم در بندگی
سر خط مرسوم اگر بهر غلامی در خورم
قصه کوته طاقت محنت ندارم بیش از این
رخصتم ده گر نخواهد داد چیز دیگر
میرزا نورالله این شعر را جهت مرحوم میرزا سعید مستوفی الممالک سروده است.

صبا به خدمت مستوفی الممالک دهر
اگر رسی زمنش هیچ درد سر مرسان
ور او کند گله از من به نکهت گل
که هرچه بشنوی از وی مرا خبر مرسان
مگو چرا از تو نفعی نمی رسد ضیا
که من گذشته ام از نفع گو ضرر مرسان
همین بس است که گویی ز خیر و شر با او
مرا به خیرتو امید نیست شر مرسان
مثنوی قضا و قدر
میرزا نورالله در اوقات جوانی به دختر بادیه نشینی دل می بندد و پس از چندین با ر خواستگاری رضایت پدر و مادر دختر را جلب می کند و پس از ازدواج به طرف مرو حرکت می کند که در بین راه به علت خستگی و برای استراحت کنار چشمه ای توقف می کنند که بر اثر سهل انگاری ضیا و تقدیر زمانه ماری سمی همسر وی را نیش می زند و ضیا جان دادن همسر خود را می بیند و چاره ای جز حسرت ندارد. پس از مرگ همسر شعری ار در داغ او می سراید که هب نام قضا و قدر در ۲۶۰ بیت سروده شده است که قسمت هایی از این شعر در ادامه ی این قسمت آمده است. متن کامل شعر در کتابخانه ی موزه ی انگلستان به شماره ی OR. 4772 موجود می باشد. دیگر آثار سید ضیا در کتابهای مختلفی آمده که اسامی برخی از این کتابها در پایان همین جزوه آمده است.
قسمتی از مثنوی قضا و قدر
شنیدم روزی از بیخورد و خوابی
چون سیخ تفته سرتا پا کبابی
مصیبت دیده ی ماتم فروشی
چون باد از گرد صحرا حله پوشی
پریشان خاطری صحرا نوردی
چو فکر اهل هیئت دور گردی
که یک روز اشارتهای تقدیر
هوای سیر مروم شد عنان گیر
بقرب آن سواد قدسی القاب
شبی خوابم بد شتی داد پرتاب …
یکی دیوانه یی دیدم در ان بر
عرق چینش زداغ عشق بر سر
بیابان جنون دار الشفایش
چون مجنون موی سر زنجیر پایش
همه تن درد چون اعضای نا سور
بیابان سوز همچون آتش طور
چو مرغ از چشمه ی دام زمین سا
تنش از رخنه های داغ پیدا
نمی کردش در آن فقر و فقیری
بجز داغ غمش کس دستگیری …
بدو گفتم که ای محزون غمناک
چرا چون سایه داری روی بر خاک
مزوغ آتش آه تو از چیست
هجوم درد جانکاه تو از چیست
پس از آن گمره به مقصود
کشید آهی که شد آفاق پر دود
که تا از بخت بد چون مرگ ناگاه
علفزاری به پیش آمد در آن راه
چو خاطر جمع شد ز آن قوم پردل
بطرف چشمه ای کردیم منزل
چه چشمه چون فلک تلخی فروشی
به مرگ همنشینان نیل پوشی
گل اطراف آن حوض پر آفات
سراسر چون تابوت اموات
یکایک موج آن تلخ آب بی برگ
خلایق را دلیل کوچه ی مرگ
همه سوهان روح و دشنه ی جان
چو موج آب خنجر تشنه ی جان
در آن منزل دمی آن شوخ چوپان
مرا خوباند و شد مشغول اسبان
پس از یک دم در ان غمدیده صحرا
ز خواب هولناکی جستم از جا
شدم از جشمه سوی یار جانی
نشستم من چو او در دیده بانی
از ان غمگین بیابان چون در ناب
نگارم شد بسوی چشمه ی آب
دم آبی از انجا خورد و خوابید
قضا گریان شد و تقدیر خندید
چو خفت آن نوجوان لاله رخسار
قضا پیر قدر را کرد بیدار
قضا را کهنه ماری دشت خیزی
بتن دوزخ بجنبش رستخیزی
اجل آهنگ ماری خور آزار
مگو مارش که دیوی بد پری خوار
چو آمد بر سر آن دلستان رفت
قضا گفتا که جان رفت و روان رفت
بر آمد ناله در حصرا و کهسار
چو می شد آن شکر لب بر دم مار

جهان چون زلف و گیسویش بر آشفت
در آن وقتی که آن مه الامان گفت
من از فریاد او بی تاب گشتم
طلبکار کنار آب گشتم
در آن منبع یکی پیتاره دیدم
ستمگر عقربی سر خواره دیدم
بچنگ مار دیدم جان خود را
بکام اهرمن ایمان خود را
بدهلیز سقر دیدم یکی حور
چرا یا رب نبودم آن زمان کور…
… از آن تاریخ ای یار وفادار
بدین روزی که می بینی گرفتار
ضیا انجام انسان این چنین است
اگر قیصر اگر فغفور چین است
اگر باشد چو قارونش سر و برگ
که آخر هست قوت اژدر مرگ

شعری از میرزا نورالله (این شعر خلاصه شده است و بعضی ابیات حذف شده) احتمالاً این شعر خطاب به حاکم دستگاه شاه صفوی سروده است.
ای بت هرزه گرد هر جایی
وی بر آورده سر به رسوایی
هرزه گردی و باده پیمایی
عاقبت می کشد به رسوایی
بس که گفتم زبان من فرسود
چه کنم پند من ندارد سود
گر چه در پاکی تو نیست شکی
این نمی داند از هزار یکی
شب اگر با مسیح در فلکی
مورد تهمتی اگر ملکی
لب بدگو نمی توان بستن
وز بد او نمی توان رستن
کی گمان داشتم که آخر کار
ننگ و … را نهی بکنار
همه جارو شوی و بادگسار
ساده رویی ترا بباده چکار
یار هرکس مشو زبی مغزی
کج منه پا و گرنه می لغزی

من بیچاره از وسواس
که تو خود را چرا نداری پاس
حسن خود را از کس نگیر قیاس
گفتمت قدر خویشتن بشناس
که اگر با فرشته مقرونی
صرفه او می برد تو مغبونی
آنکه پیشمت نشسته شام و سحد
که منم پاکباز و پاک نظر
نکنی عشق پاک او باور
که هوس پیشه است و افسونگر
این همه سعی نیست بی غرضی
هست البته در دلش مرضی
آنکه گوید که در تو مفتونم
در تماشای صنع بیچونم
من درین شیوه از وی افزونم
اگر این راست نیست ملعونم
در خواهش بر وی او واکن
قدرت ایزدی تماشا کن
این هوس پیشگان کام طلب
همه دو شاب دل تو شکر لب
با گروهی چنین ببرم طرب
می کشی جام باده شب همه شب
همه آلوده اند و تو بی باک
چون توان کرد حفظ دامن پاک
گر ضیا خاطر ترا آزرد
این درشتی و نرمی از حد برد
بیش از غم نمی تواند خورد
رفت ویوسف به دست گرگ سپرد
آنچه کردی اگر هنوز کمست
هر چه خواهی بکن مرا چه غمست
این شعر احتمالاً در نصیحت و هدایت حاکم اصفهان سروده است

آرامگاه میرزا نورالله کفرانی
میرزا نورالله در سال ۱۰۵۲ هجری قمری فوت نمود که بدن وی در مجموعه تخت فولاد اصفهان در قسمت تکیه فاضل هندی به خاک سپرده شد که دارای سنگ قبر بسیار گرانبهایی بوده است که تا قبل از آذر ماه سال ۱۳۳۳ هجری شمسی پیدا و نمودار بوده است ولی متأسفانه بر اثر بارندگی شدید آذر ماه سال ۱۳۳۳ هجری شمسی که منجر به ایجاد سیل و تخریب و ویرانی تخت پولاد شد بر اثر این سیل قبر و سنگ قبر نفیس میرزا نورالله هم مفقود شد

فهرست منابع و مأخذ

۱- تذکره ی نصر آبادی نوشته ی محمد طاهر نصر آبادی
۲- آتشکده آذر – تهران نوشته ی لطفعلی خان آذر بیگدلی
۳- عالم آرای عباسی – نوشته ی اسکندر بیگ ترکمان
۴- روز روشن – تهران نوشته ی مولوی محمد مظفر حسین صبا
۵- ریاض الشعراء والله داغستانی
۶- صحف ابراهیم

۷- مجمع الفصحا جلد ۵
۸- تاریخ ادبیات ایران – نوشته ی ذبیح الله صفا

۹- گنجینه ی آثار ملی نوشته ی عباس بهشتیان
۱۰- تذکره القبور نوشته ی سید مصلح الدین مهدوی
۱۱-اصفهان زادگاه جمال وکمال نوشته نعمت الله میر عظیمی
۱۲- زندگانی شاه عباس اول صفوی نوشته ی نصر الله فلسفی
۱۳- تذکره ی شعرای اصفهان نوشته ی مصطفی هادوی (شهید اصفهانی)
۱۴- فرهنگ آبادیها و مکان ها ی مذهبی کشور نوشته ی دکتر محمد حسین پاپلی یزدی

مختصات جغرافیایی کفران برگرفته از فرهنگ آبادی ها
ومکانهای مذهبی کشور
ارتفاع
عرض جغرافیی طول جغرافیایی از سطح دریا
دقیقه درجه دقیقه درجه

۲۵

۳۲
۲۸
۵۲
۱۴۸۸(متر)

کفران بر وزن درمان و به معنای سرزمینی گودو پایینتر از نواحی اطراف است .

با تشکر
۱- کتابخانه باغ طوبی مجموعه فرهنکی وتاریخی تخت پولاد اصفهان
۲- کتابخانه مرکزی شهرداری اصفهان
۳- کتابخانه مرکزی دانشگاه اصفهان
۴- اساتید محترم زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان که مرادر تهیه این اثر یاری نمودند
……….

۹ دیدگاه برای “میرزا نورالله کفرانی”

zahra مهر ۱۵ام, ۱۳۸۹ در ۴:۱۶ ب.ظ

اگه تخم پوته خو معرفی کی اگه نیه جی گو به درک

علی مهر ۲۵ام, ۱۳۸۹ در ۹:۵۰ ق.ظ

ماشالا به ادبوت
بیخودی نیو واژینده
ادب مرد به ز دولت اوست!
بهتره مودب تر باشین (خانوم یا احیانا آقا)
اگه قصد کمک و همکاری رو دارین بسم الله (چه بسا بعد بتونید بشناسیدش)
و اگه رو هوا یه حرفی زدین و رفتین, هم که امیدوارم خلق و خوتون بهتر بشه(اللهم اشفع کل مریض)

ma kafrani آبان ۱۹ام, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۱ ب.ظ

سلام وخسته نباشید.کارخوبی است.ایمیل بزنیدوخودرا معرفی کنید.شاید بتوانم کمک کنم .با تشکر

بهار آذر ۲۸ام, ۱۳۸۹ در ۳:۰۱ ب.ظ

سلام تو فکر بودم یه وبلاگ برا کفرون درست کنم انگار شما پیش دستی کردیند وبلاگتون بد نیست ولی هنوز جا داره بهتر بشه پیشنهاد میکنه عکس ها را بیشتر کنید منم سعی میکنم یه سری مطلب براتون بفرستم .

گمنام اسفند ۶ام, ۱۳۸۹ در ۱۰:۳۵ ق.ظ

به امید روزی که این وبلاگ عاری از مطالب دور از شان روستای کفران بشه. چراکه این وبلاگ نماینده تفکر و اندیشه روستای کفرانه نه جای اصطلاحات دور از شان یک کفرونی.
سعی کنیم سفیرهای خوبی برای روستامون باشیم هر کجا که هستیم.

علی اسفند ۲۲ام, ۱۳۸۹ در ۴:۱۵ ب.ظ

سلام با تشکر از دوست گمنام تذکر به جایی بود اگه قرار باشه همه بخواهند حرفهای زشت ورکیک بزنن سنگ روی سنگ بند نمی شه واز طرفی هم مهم این است که انسان سخنان دور از شان انسان گفته نشود چه رسد به برخی از رفقای هم محلی که قطعا در گفتن بعضی ازکلمات بی توجهی می کنند به امید روزی که بخواهیم مطالبی علمی ودر عین حال اخلاقی گفته شود با تشکر از تمامی دوستان ورفقای هم محلی موفق باشید

علی اسفند ۲۲ام, ۱۳۸۹ در ۴:۱۸ ب.ظ

با عرض سالم وخسته نباشید خدمت دوستان سعی کنیم همیشه در پی الگو دهی مثبت باشیم وبا عقل وتدبیر در امور اظهار نظر کنیم تا به مشکل دچار نشویم

اجی کوچیکه خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۳ در ۳:۵۴ ب.ظ

خوب حالا شیطون گولش زد یچی گف ببخشینش

ناظر تیر ۲۷ام, ۱۳۹۳ در ۸:۲۹ ق.ظ

شعر
ای بت هرزه گرد هرجایی
از صفای اصفهانی است . چند بیت از آن را که در متن نقل شده شما نیست ، از روی حافظه می نویسم .
مرو و سیر چهاباغ مکن
چگر من چو لاله داغ مکن
ور روی زیر پل سراغ مکن
زیر پل منزل خطرناک است
مسکن لوطیان بی باک است
غنچه کانجا رود چو گل چاک است
دگر آنجا حسابها پاک است
این شعر به صورت ترکیب بند است .

پاسخ دهید

دیدگاه شما


بهینه سازی پوسته : پک سنتر
آماده شده توسط : ماندگار وب